به نام او
چشم هایم را می بندم... سرم گیج می رود...
قلبم آرام تر از همیشه می زند...
منم و یک نقطه سفید در سیاه ذهنم...
صدایی در گوشم می پیچد...
نای تکان خوردن ندارم...
و حتی قدرت لبخند زدن را هم از دست داده ام...
فقط این قلب من است که فشرده می شود...
در میان سکوت حاکم بر ذهنم،
یاد تو در ذهنم زنده می شود...
خودت هیچ گاه نخواهی دانست...
و من هم هیچ گاه نخواهم گفت...
فقط بدان قلب من با آهنگ نفس های کسانی می زند،
که دوستشان دارم...
ϰ-†нêmê§ |